مش کامبیز

 

سلام من عجله دارم میگمو میرم خب!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه روز مش کامبیز داشته راه میرفته که یکی رو میبینه و

خیلی تعجعب میکنه اون قدر هواسش پرت شد که یهو پاش گیر کرد

به جدول خیابونو خفن خورد زمین بعد که از جاش بلند شد

دیگه اون طرفو ندید یعنی طرف پیچیده بود تو فرعی مش کامبیزم گمش کرد

تصمیم گرفت بی خیال طرف شه

ولی باز دلش نیومد گفت بزار زنگ بزنم کیوون بیاد دو تایی بریم دنبالش

بعد گفت نه دو تایی هم فایده نداره می ترسم باز قالمون بزاره گمش کنیم

این دفعه دیگه نمی خوام رو دست بخورم پس نامردی نکرد

و زنگ زد کامرانو فرزاد و دیگه کلا بر و بچ برره اومدن

یه وانت گرفتن دسته جمعی رفتن دنبال طرف .

بعد دیدن بدون sargol که نمیشه ،

با همون وانته رفتن دنبالش ، رفتن و رفتن تـــــا رفتن ،

رسیدن دم خونه sargol فمیدن زنگشون خرابه ،

انقدر صداش زدند تا بهار از راه رسید

bahar گفت : قبل شما من اومده بودم خونه سرگل اینا

 بعد منم کلی زنگیدم دیگه از بس عجله داشتم

دیدم در و باز نمی کنه یه ساعت انگشتمو نگه داشتم

رو زنگشون بعد زنگشون سوخت بعدش کامران که

اینو میفهمه میگیره کیوونو سیاه و کبود میکنه

(با کمربند فرزاد از خودشم که مایه نمیزاره که)

حالا دلیلشو من نمیدونم کامرانه دیگه بعدش

 یوهو سرگل از راه میرسه و

مش کامبیز میفهمه اونی که اون روز دیده بود سرگل نبوده

سرگل به خاطر زنگشون کلی دادو بیداد میکنه مش کامبیزم

مرام میزاره پول زنگو میده...

ادامه دارد________________

+نوشته شده در شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧ساعت۱٠:۱۳ ‎ق.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
ادامه داستان

من میخوام ادامه داستانو تغییر بدم (مش کامبیز چقذه بی ادبی سلام کردن بلد نیستی)

ببخشید سلااااااام (این پرانتزیه هم وجدانم بود)

یه روز مش کامبیز داشته راه میرفته که یکی رو میبینه و

خیلی تعجعب میکنه اون قدر هواسش پرت شد که یهو پاش گیر کرد

به جدول خیابونو خفن خورد زمین بعد که از جاش بلند شد

دیگه اون طرفو ندید یعنی طرف پیچیده بود تو فرعی مش کامبیزم گمش کرد

تصمیم گرفت بی خیال طرف شه

ولی باز دلش نیومد گفت بزار زنگ بزنم کیوون بیاد دو تایی بریم دنبالش

بعد گفت نه دو تایی هم فایده نداره می ترسم باز قالمون بزاره گمش کنیم

این دفعه دیگه نمی خوام رو دست بخورم پس نامردی نکرد

و زنگ زد کامرانو فرزاد و دیگه کلا بر و بچ برره اومدن

یه وانت گرفتن دسته جمعی رفتن دنبال طرف .

بعد دیدن بدون sargol که نمیشه ،

با همون وانته رفتن دنبالش ، رفتن و رفتن تـــــا رفتن ،

رسیدن دم خونه sargol فمیدن زنگشون خرابه ،

انقدر صداش زدند تا بهار از راه رسید

bahar گفت : قبل شما من اومده بودم خونه سرگل اینا

 بعد منم کلی زنگیدم دیگه از بس عجله داشتم

دیدم در و باز نمی کنه یه ساعت انگشتمو نگه داشتم

رو زنگشون بعد زنگشون سوخت بعدش کامران که

اینو میفهمه میگیره کیوونو سیاه و کبود میکنه

(با کمربند فرزاد از خودشم که مایه نمیزاره که)

حالا دلیلشو من نمیدونم کامرانه دیگه بعدش

 یوهو سرگل از راه میرسه و

مش کامبیز میفهمه ....

ادامه دارد__________________-

+نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ساعت۱٢:٢٤ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
فقط به خاطر تو

برای شیده عزیزم

یه روز مش کامبیز یه پوست موز میبینه

میگه ای بابااااااااا بازم باید بخورم زمینلبخند

 

یکی دیگه چون خیلی شاکی بودی

مش کامبیز بچه بوده(خنده داره واقعا)تو شب با باباش نشسته بود

یه دفه ماهو میبینه از باباش میپرسه :

بابا ماه نزدیک تره یا اصفهان ؟

باباش (واقعا مش کامبیز به باباش رفته)میگه:

خب بچه معلومه دیگه ماه نزدیکتره مگه تو از اینجا اصفهانو میبینی ؟

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٧ساعت٢:٠٦ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
اومد............................................

کی اومد ؟

یعنی چی کی اومد مش کامبیز اومد دیگه....................

چی ؟

جوک بی مزه !!!!!!!!!!

باشه میگم :

یه روز مش کامبیز

میره بالای درخت میگه من گیلاسم...........................

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

جوک جدید دارما باور کن نوک زبونمه ها هولم نکن

چقدر من بامزه شدم تو این چن وقته نه؟

یه روز مش کامبیز میره بیمارستان

خانم پرستاره ازش میپرسه : شما همراه دارید آیا؟(پرستاره هم مث خودش بوده)

مش کامبیز میگه:بله ولی خاموشه چطو مگه؟!

چه جوک جدیدی به به

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ساعت٢:٢٦ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

من اومدم ولی اون یادداشته چند دیقه پیش نوشتم نیومد

اومد؟

نه نیومد(گریه با صدای بلند یا به اصطلاح روم به دیوار عر زدن)

این آدمکه میگه اووَ

ولی من که اوو اوو نمیکنم

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ساعت٢:۱٧ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

سلام

بعد نه میلیونو نهصدوشصت و یک روز من دوباره اومدم

چقدر من آدم دقیقی ام

میخوام انقذه جوک بیمزه بنویسم..............

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

مش کامبیز ميره قبرستون ميبينه همه ي مرده ها بيرون نشستن.

بهشون ميگه چرا بيرون نشستيد

ميگن آخه سوالهاي شب اول لو رفته. براي همين گفتن بيرون وايستيد

تا وضعيت معلوم شه!

+نوشته شده در شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

یه روز مش کامبیز ....

ببخشید با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شماها به ادامه توجه کنید

یه روز مش کامبیز میره تو یه داهات میگه من پیغمبرم بعد مردم بهش میگن:

اگه تو پیغمبری اسم کتابت چیه؟

مش کامبیز میگه:این قرتی بازیا چیه جزوه میگم بنویسید!!!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت٤:٥۱ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

بــــــــــــــــعله

بالا خره بعد چندین ها سال مش کامبیز بر میگرده !

یه روز مش کامبیز تو دهشون میخواسته حال گوسپنداشو بگیره

میبرشون زمین چمن مصنوعی!

+نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٥ساعت۱۱:٠٦ ‎ق.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

هااااااااااااااااااااااااااااااااااا

يه روز از مش کامبيز میپرسن :

اگه يه گربه با يه پنگوئن ازدواج کنه بچشون چی ميشه؟

و چون مش کامبيز خيلی باهوش وخيلی خيلی بامزه ميباشد،

يه کم فکر ميکنه بعد ميگه : خب معلومه ديگه بچشون ميشه پنبه!

+نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

واما ادامه داستان:

يه روز مش کامبيز داشته راه ميرفته که يکی رو ميبينه و

خيلی تعجعب ميکنه اون قدر هواسش پرت شد که یهو پاش گیر کرد

به جدول خیابونو خفن خورد زمین بعد که از جاش بلند شد

دیگه اون طرفو ندید یعنی طرف پیچیده بود تو فرعی مش کامبیزم گمش کرد

تصمیم گرفت بی خیال طرف شه

ولی باز دلش نیومد گفت بزار زنگ بزنم کیوون بیاد دو تایی بریم دنبالش

بعد گفت نه دو تایی هم فایده نداره می ترسم باز قالمون بزاره گمش کنیم

این دفعه دیگه نمی خوام رو دست بخورم پس نامردی نکرد

و زنگ زد کامرانو فرزاد و دیگه کلا بر و بچ برره اومدن

یه وانت گرفتن دسته جمعی رفتن دنبال طرف .

بعد ديدن بدون sargol که نميشه ،

با همون وانته رفتن دنبالش ، رفتن و رفتن تـــــا رفتن ،

رسيدن دم خونه sargol فميدن زنگشون خرابه ،

انقدر صداش زدند تا بهار از راه رسيد

bahar گفت : قبل شما من اومده بودم خونه سرگل اینا

 بعد منم کلی زنگیدم دیگه از بس عجله داشتم

دیدم در و باز نمی کنه یه ساعت انگشتمو نگه داشتم

رو زنگشون بعد زنگشون سوخت بعدش يوهو سرگل از راه ميرسه و

مش کامبيز ميفهمه اون يارو که تو کوچه ديدش سرگل بوده!

بعد همه يوهو........................

ادامه داستان بعدا!

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥ساعت۱٠:٠۳ ‎ق.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

به سالار خان ميگن cng يعنی چي؟

ميگه : يعنی سوخت نوداريم جيگر!

+نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

جايزه بزرگ

به ده نفر از اونايی که بهترين اذامه داستانو بگن جايزه ميديم!(بيشينيد تا بديم)

به يک نفر از اوناييکه(خودم)ادامه داستانو نگن هم جايزه ميديم!

اين چرت و پرتا چيه دارم ميگم ؟

اولا بهتر بودی مش کامبيز !

+نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

واما ادامه داستان:

                                                                                                    

                                                                                                    

                                    

 

 

 

 

ادامه داستان در هفته بعدی..............

سر کاری بود

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥ساعت٤:٢۳ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

يه روز bahar ميره cd ميخره

مبينه وسطش سوراخه ميره پسش ميده!

+نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت۳:٢۸ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

یه مرچه داشته یه برنجو میبرده لونش .
یه مورچه دیگه ازش میپرسه اینو از کجا اوردی ؟
مورچهه میگه: حمــــــــــــــــــــــــــــید

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

سلام من باز اومدمو ادامه داستانم!

ادامه داستان در برنامه بعد!

+نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

 خب ادامه داستان:

يه روز مش کامبيز داشته راه ميرفته که يکی رو ميبينه و

خيلی تعجعب ميکنه اون قدر هواسش پرت شد که یهو پاش گیر کرد

به جدول خیابونو خفن خورد زمین بعد که از جاش بلند شد

دیگه اون طرفو ندید یعنی طرف پیچیده بود تو فرعی مش کامبیزم گمش کرد

تصمیم گرفت بی خیال طرف شه

ولی باز دلش نیومد گفت بزار زنگ بزنم کیوون بیاد دو تایی بریم دنبالش

بعد گفت نه دو تایی هم فایده نداره می ترسم باز قالمون بزاره گمش کنیم

این دفعه دیگه نمی خوام رو دست بخورم پس نامردی نکرد

و زنگ زد کامرانو فرزاد و دیگه کلا بر و بچ برره اومدن

یه وانت گرفتن دسته جمعی رفتن دنبال طرف .

بعد ديدن بدون sargol که نميشه ،

با همون وانته رفتن دنبالش ، رفتن و رفتن تـــــا رفتن ،

رسيدن دم خونه sargol فميدن زنگشون خرابه ،

انقدر صداش زدند تا بهار از راه رسيد و زمستون جای خودشو به اون داد!

(ببخشيد منظور از بهار، bahar  ميباشد)

bahar گفت : قبل شما من اومده بودم خونه سرگل اینا

 بعد منم کلی زنگیدم دیگه از بس عجله داشتم

دیدم در و باز نمی کنه یه ساعت انگشتمو نگه داشتم

رو زنگشون بعد زنگشون سوخت..........................

ادامه داستان بعدا !

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥ساعت۳:٤٢ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()
 

 خب ادامه داستان:

يه روز مش کامبيز داشته راه ميرفته که يکی رو ميبينه و

خيلی تعجعب ميکنه اون قدر هواسش پرت شد که یهو پاش گیر کرد

به جدول خیابونو خفن خورد زمین بعد که از جاش بلند شد

دیگه اون طرفو ندید یعنی طرف پیچیده بود تو فرعی مش کامبیزم گمش کرد

تصمیم گرفت بی خیال طرف شه

ولی باز دلش نیومد گفت بزار زنگ بزنم کیوون بیاد دو تایی بریم دنبالش

بعد گفت نه دو تایی هم فایده نداره می ترسم باز قالمون بزاره گمش کنیم

این دفعه دیگه نمی خوام رو دست بخورم پس نامردی نکرد

و زنگ زد کامرانو فرزاد و دیگه کلا بر و بچ برره اومدن

یه وانت گرفتن دسته جمعی رفتن دنبال طرف .

بعد ديدن بدون sargol که نميشه ،

با همون وانته رفتن دنبالش ، رفتن و رفتن تـــــا رفتن ،

رسيدن دم خونه sargol فميدن زنگشون خرابه ،

انقدر صداش زدند تا.......................

ادامه داستان بعد !

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤ساعت٥:٢٩ ‎ب.ظتوسط مش کامبیز | نظرات ()